موسسه فرهنگی و تحقیقاتی صحیفه

برگزیده

تواضع امام

«قيل له (ع):

اذا سافرت کتمت نفسک أهل الرفقه؟
فقال: أکره أن آخذ برسول الله مالا اعطي مثله.»

به امام سجاد (ع) گفته شد:
هنگامي که مسافرت ميکني
خودت را از اهل کاروان کتمان ميکني
ونمي شناساني چرا؟
فرمود: دوست ندارم از وابستگي به
رسول خدا استفاده کنم
با اينکه خدمتي در مقابل آن وابستگي
انجام ندادم.

بحار الانوار، ج 46، ص 93، ح 82.

موسسه محک

mahak charity

تازه ترين ديدگاه ها

اوقات شرعی

 
No Image
موسسه فرهنگی و تحقیقاتی صحیفه
حضرت معصومه سلام الله علیها پيوند ثابت

H_masoome

ولادت آن حضرت در روز اول ذیقعده سال ١٧٣ هجرى قمرى در مدینه منوره واقع شده است. دیرى نپایید که در همان سنین کودکى مواجه با مصیبت شهادت پدر گرامى خود در حبس هارون در شهر بغداد شد. لذا از آن پس تحت مراقبت و تربیت برادر بزرگوارش حضرت على بن موسى الرضا (ع) قرارگرفت.

در سال ٢٠٠ هجرى قمرى در پى اصرار و تهدید مأمون عباسى سفر تبعید گونه حضرت رضا (ع) به مرو انجام شد و آن حضرت بدون این که کسى از بستگان و اهل بیت خود را همراه ببرند راهى خراسان شدند.

یک سال بعد از هجرت برادر، حضرت معصومه (س) به شوق دیدار برادر و ادای رسالت زینبی و پیام ولایت به همراه عده اى از برادران و برادرزادگان به طرف خراسان حرکت کرد و در هر شهر و محلى مورد استقبال مردم واقع مى شد.

این جا بود که آن حضرت نیز همچون عمه بزرگوارشان حضرت زینب(س) پیام مظلومیت و غربت برادر گرامیشان را به مردم مؤمن و مسلمان مى رساندند و مخالفت خود و اهلبیت (ع) را با حکومت حیله گر بنى عباس اظهار مى کرد. بدین جهت تا کاروان حضرت به شهر ساوه رسید عده اى از مخالفان اهلبیت که از پشتیبانى مأموران حکومت برخوردار بودند،سر راه را گرفتند و با همراهان حضرت وارد جنگ شدند، در نتیجه تقریباً همه مردان کاروان به شهادت رسیدند، حتى بنابر نقلى حضرت(س) معصومه را نیز مسموم کردند.

به هر حال ، یا بر اثر اندوه و غم زیاد از این ماتم و یا بر اثر مسمومیت از زهر جفا، حضرت فاطمه معصومه (س)بیمار شدند و چون دیگر امکان ادامه راه به طرف خراسان نبود قصد شهر قم را نمود. پرسید: از این شهر«ساوه» تا «قم» چند فرسنگ است؟ آن چه بود جواب دادند، فرمود: مرا به شهر قم ببرید، زیرا از پدرم شنیدم که مى فرمود: شهر قم مرکز شیعیان ما است.

بزرگان شهر قم وقتى از این خبر مسرت بخش مطلع شدند به استقبال آن حضرت شتافتند; و در حالى که «موسى بن خزرج» بزرگ خاندان «اشعرى» زمام ناقه آن حضرت را به دوش مى کشید و عده فراوانى از مردم پیاده و سواره گرداگرد کجاوه حضرت در حرکت بودند، حدوداً در روز ٢٣ ربیع الاول سال ٢٠١ هجرى قمرى حضرت وارد شهر مقدس قم شدند. سپس در محلى که امروز «میدان میر» نامیده مى شود شتر آن حضرت در جلو در منزل «موسى بن خزرج» زانو زد و افتخار میزبانى حضرت نصیب او شد.

آن بزرگوار به مدت ١٧ روز در این شهر زندگى کرد و در این مدت مشغول عبادت و راز و نیاز با پروردگار متعال بود. محل عبادت آن حضرت در مدرسه ستیه به نام «بیت النور» هم اکنون محل زیارت ارادتمندان آن حضرت است.

سرانجام در روز دهم ربیع الثانى و «بنا بر قولى دوازدهم ربع الثانى» سال ٢٠١ هجرى پیش از آن که دیدگان مبارکش به دیدار برادر روشن شود، در دیار غربت و با اندوه فراوان دیده از جهان فروبست و شیعیان را در ماتم خود به سوگ نشاند .مردم قم با تجلیل فراوان پیکر پاکش را به سوى محل فعلى که در آن روز بیرون شهر و به نام «باغ بابلان» معروف بود تشییع نمودند. همین که قبر مهیا شد دراین که چه کسى بدن مطهر آن حضرت را داخل قبر قرار دهد دچار مشکل شدند، که ناگاه دو تن سواره که نقاب به صورت داشتند از جانب قبله پیدا شدند و به سرعت نزدیک آمدند و پس از خواندن نماز یکى از آن دو وارد قبر شد و دیگرى جسد پاک و مطهر آن حضرت را برداشت و به دست او داد تا در دل خاک نهان سازد.

آن دو نفر پس از پایان مراسم بدون آن که با کسى سخن بگویند بر اسب هاى خود سوار و از محل دور شدند.بنا به گفته بعضی از علما به نظر مى رسد که آن دو بزرگوار، دو حجت پروردگار: حضرت رضا (ع) و امام جواد (ع) باشند چرا که معمولاً مراسم دفن بزرگان دین با حضور اولیا الهی انجام شده است.

پس از دفن حضرت معصومه(س) موسى بن خزرج سایبانى از بوریا بر فراز قبر شریفش قرار داد تا این که حضرت زینب فرزند امام جواد(ع) به سال ٢۵۶ هجرى قمرى اولین گنبد را بر فراز قبر شریف عمه بزرگوارش بنا کرد و بدین سان تربت پاک آن بانوى بزرگوار اسلام قبله گاه قلوب ارادتمندان به اهلبیت (ع). و دارالشفای دلسوختگان عاشق ولایت وامامت شد.”آفتاب” سالروز وفات آن حضرت را به تمام عاشقان حضرتش تسلیت می گوید.

احادیثی پیرامون حضرت معصومه(س)
قال الصادق علیه السلام:
ان للّه حرماً و هو مکه ألا انَّ لرسول اللّه حرماً و هو المدینه ألا وان لامیرالمؤمنین علیه السلام حرماً و هو الکوفه الا و انَّ قم الکوفه الضغیره ألا ان للجنه ثمانیه ابواب ثلاثه منها الى قم تقبض فیها اموأه من ولدى اسمها فاطمه بنت موسى علیهاالسلام و تدخل بشفاعتها شیعتى الجنه با جمعهم

خداوند حرمى دارد که مکه است پیامبر حرمى دارد و آن مدینه است و حضرت على (ع) حرمى دارد و آن کوفه است و قم کوفه کوچک است که از ۸ درب بهشت سه درب آن به قم باز مى شود – زنى از فرزندان من در قم از دنیا مى رود که اسمش فاطمه دختر موسى (ع) است و به شفاعت او همه شیعیان من وارد بهشت مى شوند.

عن سعد عن الرضا(ع) قال:
یا سعد من زارها فله الجنه
ثواب الأعمال و عیون اخبار الرضا(ع): عن سعد بن سعد قال: سالت اباالحسن الرضا(ع) عن فاطمه بنت موسى بن جعفر (ع) فقال:
من زارها فله الجنه
امام رضا (ع) فرمود- کسى که حضرت فاطمه معصومه را زیارت کند پاداش او بهشت است .

کامل الزیاره:عن ابن الرضا علیهماالسلام قال:
من زار قبر عمتى بقم فله الجنه
امام جواد – کسى که عمه ام را در قم زیارت کند پاداش او بهشت است .

امام صادق (ع):
من زارها عارفاً بحقّها فله الجنه (بحار ج ۴٨ صفحه ٣٠٧)
امام صادق (ع) کسى که آن حضرت را زیارت کند در حالى که آگاه و متوجه شأن و منزلت او باشد بهشت پاداش اوست .

امام صادق (ع):
«الّا انَّ حرمى و حرم ولدى بعدى قم» (بحار ج ۶٠ صفحه ٢١۶ )
امام صادق (ع) – آگاه باشید که حرم و حرم فرزندان بعد از من قم است

جایگاه حضرت معصومه(س)
لقب «معصومه» را امام رضا(ع) به خواهر خود عطا فرمود:آن حضرت در روایتى فرمود:
«مَنْ زَارَ الْمَعصُومَهَ بِقُمْ کَمَنْ زَارَنى.» (ناسخ التواریخ، ج ٣، ص ۶٨، به نقل از کریمه اهل بیت، ص ٣٢)

«هرکس معصومه را در قم زیارت کند،مانند کسى است که مرا زیارت کرده است.»
این لقب، که از سوى امام معصوم به این بانوى بزرگوار داده شده، گویاى جایگاه والاى ایشان است.

امام رضا(ع) در روایتى دیگر مى فرماید:
هرکس نتواند به زیارت من بیاید، برادرم را در رى یا خواهرم را در «قم» زیارت کند که ثواب زیارت مرا در مى یابد. (زبده التصانیف، ج ۶، ص ١۵٩، به نقل از کریمه اهل بیت، ص ٣ .)

نظرات[۰] | دسته: پژوهش ها | نويسنده: صحیفه | ادامه مطلب...

 
وظایف انسان از منظر سید الساجدین پيوند ثابت

خدایت بیامرزد! آگاه باش که پروردگار را بر تو حقوقی است که سراپای وجودت را فراگرفته است: در هر جنبش و آرامشت در هر جایگاهی که به آن درآیی و در هر اندامی که آن را حرکت دهی و در هر ابزاری که آن را به کارگیری، از او بر تو حقی واجب است.

برخی از این حقوق، بزرگتر از برخی دیگر است و ولاترین حقوق الهی، حق خود حضرت اوست که پاس داشت آن را بر تو واجب کرده است؛ و این حق، بن مایه دیگر حقوق است و هر حقی از آن ریشه می گیرد.

سپس حقوقی است که نسبت به اندامهای گوناگونت بر تو واجب کرده و از سرتا قدمت را فراگرفته است؛ چنانکه هریک از اندامهای هفتگانه چشم و گوش و زبان و دست و پا و شکم و آلت که کارها بدانها صورت می بندد، بر تو حقی دارد.

خداوند بزرگ، گذشته از اندامها برای کارهایت نیز حقوقی بر گردنت نهاده است، از این رو، نماز و روزه و صدقه و قربانی و دیگر کارهایت بر تو حقی دارد.

پس از اینها، حقوق دیگر حق مدارانی است که بر تو حق واجب دارند و از همه واجب تر، حقوق فرادستان توست، سپس حقوق فرودستان و پس از آن حقوق خویشاوندانت.

اینها حقوقی است که از هریک از آنها حقوق دیگری برمی آید: حق رهبران بر سه بخش است که واجب ترین آنها، حق کسی است که به نیرو تو را رهبری می کنند. پس از آن حق کسی است که پیشوای علمی توست و سپس حق کسی است که امور مالی تو را اداره می کند. هر پیشوا و رهبری، امام به شمار می رود.

حق زیردستان تو نیز سه بخش است: از همه واجب تر حق کسانی است که بر آنها چیرگی داری. سپس حق کسانی است که از تو می آموزند؛ زیرا جاهل، زیردست عالم است و پس از آن حق کسانی چون زنان و خادمان است که در اختیار تو هستند. حقوق خویشاوندان بسیار و چونان سلسله نسب پیوسته و هرکه نزدیک تر باشد حقش بیش تر و مقدم بر همه حق مادر است. بعد به ترتیب، پدر و فرزند و برادر و دیگر خویشان نیز هریک که نزدیک تر است حقوق بیش تری دارد.

سپس به ترتیب، حق آن که آزادت کرده است، آن که آزادش کرده ای، آن که به تو احسان کرده است، مؤذن نماز، پیشنماز، هم نشین، همسایه، رفیق، مال، بدهکار، طلبکار، معاشر، کسی که بر تو ادعایی دارد، آن که بر او ادعایی داری، کسی که با تو مشورت می کند، آن که با او مشورت می کنی، کسی که از تو اندرز جوید، آن که به او اندرزگویی، بزرگ تر، کوچک تر، کسی که درخواستی دارد، آن که از او درخواستی داری، آن که با حرف یا عمل به تو بد کرده و یا با گفتار یا کردار آگاهانه یا ناخودآگاه خشنودت کرده است، عموم هم کیشان، اهل ذمّه و سرانجام، حقوقی که لازمه پیامد حالتها و مناسبت های گوناگون است.

خوشا به حال کسی که خداوند او را در ادای حقوقی که بر گردنش نهاده است یاری کند و به او پیروزی و پایداری بخشد. (و اینک تفصیل حقوق):

حق خدا

۱٫ حق خدای بزرگ آن است که او را بپرستی و چیزی را با او شریک نسازی. اگر با اخلاص چنین کنی، خدا تعهد کرده است که کار دنیا و آخرتت را اصلاح و آنچه در دنیا دوست داری برایت فراهم کند.

حق خود و اندامت

۲٫ حق خودت این است که وجودت را وقف اطاعت خدا کنی و حق زبان، گوش، چشم، دست، پا، شکم، عضو جنسی را به جا آری و در این راه از خدا کمک بخواهی.

۳٫ حق زبان این است که با خودداری از گفتار زشت حرمتش را نگه داری، به گفتار نیک عادتش دهی، آن را جز در موارد نیاز و منافع دین و دنیا به کار نیندازی، آن را از سخنان بیهوده و زشت و بی ثمر که احتمال زیان دارد و سود چندانی ندارد، بازداری. زبان، شاخص عقل و زیب و زینت فرد و نشانه ی نیک سیرتی است. ولاقوه الاّ باللّه العلّی العظیم.

۴٫ حق گوش دور داشت آن از شنیدن سخنان است، مگر آنچه که در دل خیری پدید آورد، یا خوی ارجمندی به آن بیفزاید. در واقع گوش دریچه ی ورود سخن به قلب است که مفاهیم گوناگون و نیک و بد را به آن می رساند ولاقوه الاّباللّه.

۵٫ حق چشم این است که آن را به حرام ندوزی و جز آنجا که عبرتی در کار باشد یا بصیرتی بیفزاید یا علمی به دست آورد، به کار نگیری؛ زیرا چشم دریچه ی عبرت است.

۶٫ حق پا آن است که با آن راه ناروا نپویی و آن را به راهی که پویندگانش خوار و بی مقدارند مرکب خود نسازی. پا جابه جا کننده توست و تو را به راه دین و پیشرفت می برد ولاقوه الاّ باللّه.

۷٫ حق دست آن است که با آن به آنچه بر تو روا نیست دست نبری تا فردا به کیفر خدا، و امروز به سرزنش نکوهشگران گرفتار نشوی. دیگر آنکه آن را از کارهایی که خداوند واجب کرده است بازنداری و با دست کشیدن از بسیاری از نارواها و دست زدن به بسیاری از آنچه که بر او واجب نیست عزیزش داری. چون چنین شود خردمندی کرده ای و بزرگی دنیا و پاداش آخرت دست می یابی.

۸٫ حق شکم این است که آن را جای حرام چه کم و چه زیاد نگیری و در حلال نیز میانه روی و آن را از حدّ پرورش به حدّ سستی و پستی نبری و هنگام گرسنگی و تشنگی بر آن مسلط باشی. پرخوری و سیری بیش از اندازه کسالت، خیز و همت سوز و محروم ساز از هر خیر و کرامت است. بر نوشی و لبریزی هم، زاری و نادانی و خواری زاید و مرادنگی را از بین می برد.

۹٫ حق عضو جنسی این است که آن را از آنچه بر تو روا نیست بازداری و برای این کار از دیده فروبستن که بهترین وسیله است و نیز مرگ را فراوان یاد کردن و خود را به خدا تهدید کردن و از او ترساندن، یاری بگیری. حفظ و تأیید از خداست ولاحول ولاقوه الاّ باللّه.

حقوق کارها

۱۰٫ حق نماز این است که بدانی نماز، درآمدن به پیشگاه خداوند است؛ تو در حال نماز در حضور پروردگار ایستاده ای. چون این را دانستی، شایسته است که چونان بنده ای ذلیل، نیازمند، بیمناک، ترسان، امیدوار، درمانده و زار بایستی، بنده ای که برای ادای احترام و تعظیم حق، با آرامش، سربزیری، افتادگی، فروتنی، دردل با او راز و نیاز می کند و می خواهد که از بار خطاهایی که او را فرا گرفته است و نیز گناهانی که او را به پرتگاه نابودی کشانده رهایی بخشد ولاقوه الاباللّه.

۱۱٫ حق روزه آن است که بدانی، روزه پرده ای است که خداوند در برابر زبان و گوش و چشم وشهوت شکمت آویخته است تا تورا از آتش بپوشاند. چنان که در حدیث آمده است: «روزه سپر آتش است». اگر اعضای خود را در پس این پرده نگه داری، امید است که در امان باشی، و اگر اعضایت را وانهی در پس پرده آرام نگیرند و آن را کنار زنند و به آنجا که نباید، نگاه شهوت انگیز کنند و در آنجا که نشاید نیروی فروتر از حد خودداری برای خداوند را به کار گیرند، دور نیست که پرده دریده شود و از آن بیرون افتی. ولاقوه الاّ باللّه.

۱۲٫ حق صدقه آن است که بدانی اندوخته تو در نزد پروردگار و امانتی است که آزمند گواه نیست. اگر این را باور کنی، به امانت هایی که نهانی بسپاری امیدوارتر خواهی بود تا امانت های آشکار؛ و سزاوار است آنچه را که می خواهی آشکار کنی، پنهانی به خدا بسپاری و در هرحال، این رازی باشد میان تو و او، بی آنکه به شهادت گوشها و چشمها دلگرم باشی، در غیر این صورت گویی اطمینان تو به شاهدان بیش از امید تو به بازگشت سپرده ات است. برای صدقه ات بر کسی منت منه، که صدقه بواقع از آن تو و به سود توست و با منتی که می نهی دور نیست که همال آن کسی شوی که بر او منت نهاده ای، چه منت نهادن نشان آن است که تو صدقه را برای خود نیندوخته ای و گرنه بر دیگری منّت نمی گذاشتی.

۱۳٫ حق قربانی آن است که آن را با نیت ناب به جا آری و رحمت خدا و پذیرش او را بجویی، در پی خشنودی و جلب توجه دیگران نباشی که اگر چنین کنی خودنما و ریاکار نیستی و تنها خدا را می خواهی. بدان که خدا را با سادگی و سهولت باید خواست نه با تکلّف و سختی؛ چنان که خدا نیز بر بندگان آسان گرفته، نه دشوار. فروتنی برای تو از خان منشی بهتر است، زیرا خان منشان پرتکلف و پرخرج اند؛ اما فروتنی نه رنجی دارد و نه خرجی؛ چراکه مقتضای فطرت، و در گوهر انسان موجود است لاحول ولاقوه الاّ باللّه.

حقوق فرادستان

۱۴٫ حق حاکم آن است که بدانی خدا تو را وسیله ی آزمایش او قرار داده است و او نیز با تسلّطی که بر تو دارد، گرفتار توست. باید از سر خیرخواهی پندش دهی و چون بر تو مسلط است، با او درنیفتی که خود و او را هلاک کنی. تا آن مایه که از شر او در امان باشی و به دینت زیان نرسد، با نرمش و سازش در پی خشنودی او باشی و از خدا بخواهی که تو را در این راه یاری دهد. با او دشمنی نکن که اگر چنین کنی او و خود را خوار کرده ای و خود را گرفتار رفتار ناپسند او، و او را به هلاکت رسانده ای و با او بر ضدّ خود همکاری کرده ای و در آنچه علیه تو می کند، شرکت جسته ای ولاقوه الاّ باللّه.

۱۵٫ حق پیشوای علمی و معلم آن است که او را بزرگ داری و مجلسش را محترم شماری و درست به گفتارش گوش سپاری و دل به او دهی و وی را در آموزش دانشی که به آن نیازمندی، یاری دهی؛ یعنی فکر و فهمت را در کف او نهی و حضور ذهن داشته باشی و با وانهادن لذت ها و کاستن شهوت ها قلبت را برای او پاک کنی و دیدگانت را جلادهی و بدانی که در آنچه به تو می آموزد پیک او هستی. به هر نادانی برمی خوری باید پیام استاد را خوب به او برسانی و چون این رسالت را پذیرفتی بر توست که در ابلاغ و انجام آن خیانت نورزی ولاحول ولاقوه الاّ باللّه.

۱۶٫ حق ارباب مانند حق حاکم است؛ مگر اینکه ارباب مالک آن چیزی است که او واجد آن نیست؛ از این رو، اطاعتش در هر خرد و کلان رواست، مگر این که بخواهد تو را از به جا آوردن حق خدا بازدارد و میان تو و حق خدا و حقوق خلق حایل شود. بر توست که حق خدا و خلق را به جای آری آنگاه به حق او بپردازی ولاقوه الاّ باللّه.

حقوق فرودستان

۱۷٫ حق شهروندان این است که بدانی توانمندی تو و ناتوانی و زبونی آنان باعث فرادستی تو و فرودستی آنها شده است؛ پس کسانی که ناتوانی و ذلّت، آنان را زیردست تو قرار داده و حکم تو را در حقّشان روا ساخته است، دادرسی جز خدا ندارند و سزاوار رحم و حمایت و بردباری فراوان تو هستند و هرگاه که به فضل و احسان خدا، به این عزّت و قدرتی که به تو داده است پی بردی سزاوار است به درگاهش سپاس گویی. هرکه سپاس گزار باشد، خداوند نعمتش را بر او می افزاید ولاقوه الاّ باللّه.

۱۸٫ حق فرودست علمی و شاگردت آن است که بدانی علمی که خدا به تو داده و خزانه ی حکمتی که به تو سپارده است، برای خدمت گزاری به آنهاست. اگر کاری را که به عهده ات نهاده است درست انجام دهی و چونان خزانه دار مهربانی رفتار کنی که خیر ارباب را در میان فرودستانش پاس می دارد و شکیبا و مخلص است و چون نیازمندی را ببیند، از اموالی که در دست دارد در اختیارش می گذارد، ره یافته و خدمت گزار و با ایمان خواهی بود، وگرنه خائن به خدا و ظالم به خلق هستی، و سزاواری که خدا علمش را از تو باز گیرد و قاهرانه با تو رفتار کند.

۱۹٫ حق همسر، که با پیوند ازدواج زیردست و به فرمان توست، آن است که بدانی خدا او را آرام جان و راحت بخش و انیس و نگه دار تو کرده است. هریک از شما دو نفر باید نعمت وجود دیگری را به درگاه خدا شکر بگوید و بداند این نعمتی است که خدا به او داده است و باید با نعمت خدا خوش رفتاری کند و او را گرامی دارد و با او بسازد. حق تو بر زن بیش تر واطاعت تو براو لازم تراست بخواهد یا نخواهد مگرآن جا که نافرمانی از خدا باشد. حق زن بر تو این است که با او مهربانی کنی و همدم و آرام بخش وی باشی و حقوق جنسی او را که براستی بزرگ است پاس بداری ولاقوه الاّ باللّه.

۲۰٫ حق خادم زیردست این است که بدانی او هم آفریده خدای تو و در گوشت و خون، بسان تو است. تو مالک او هستی نه آفریننده ی وی، نه چشم و گوشش را آفریده ای و نه به او روزی داده ای. همه ی این کارها را خدا کرده و او را گوش به فرمان تو ساخته و به امانت به تو سپرده است. او ودیعه ای است که باید پاسش بداری و با روشی خداپسندانه با او رفتار کنی و از هرچه می خوری به او بخورانی و از هرچه خودت می پوشی به او بپوشانی و کار بیش از توان به او وانگذاری و اگر او را نخواستی، خود را برای خدا از بار مسئولیت او رها سازی و او را عوض کنی و آفریده خدا را شکنجه ندهی ولاقوه الاّ باللّه.

حقوق خویشاوندان

۲۱٫ حق مادر این است که بدانی او تو را حمل و در جایی جابه جا کرده است که هیچ کس، کسی را در چنین جایی حمل و جابه جا نمی کند. از میوه ی دلش به تو خورانده است که هیچ کس از آن به دیگری نخوراند. گوش و چشم و دست و پا و مو و پوست و همه ی اعضایش را با شادمانی و خرّمی، سپر جان تو ساخت و همه ی ناگواریها و دردها و سختی ها و غم های دوران بارداری را به جان خرید، تا آنگاه که دست باری تو را بر زمین آورد. مادر دلخوش بود که تو را سیر کند و خود گرسنه بماند، تو را بپوشاند و خود برهنه باشد، تو را سیراب کند و خود تشنه بماند، بر تو سایه افکند و خود در آفتاب به سر بَرد، خود سختی بکشد و تو را به ناز پرورد، خود بیدار بماند و تو را به خواب نوشین کند. درون او جایگاه وجود تو و دامنش آرامگاه و پستانش مشک آب و جانش سپر بلایت بود و سرد و گرم جهان را برای تو به جان خرید. تو باید به همین اندازه از او تشکر کنی، و این حق شناسی را جز به یاری و توفیق خدا نمی توانی به جا آوری.

۲۲٫ حق پدر این است که بدانی او ریشه است و تو شاخه. اگر او نبود، تو نیز نبودی، پس هرگاه در وجود خود چیزی خوشایند دیدی، بدان که این نعمت را از او داری؛ به اندازه ی حقی که بر تو دارد از او سپاس گزاری و قدردانی کن و لاقوه الاّ باللّه.

۲۳٫ حق فرزند این است که بدانی او پاره ای از وجود توست و در دنیا با خوب و بدش به تو منسوب است. تو در تربیت نیکو و راهنمایی او به خدا و کمک به او در پیروی از خود، و ایجاد روح فرمان برداری در او مسئولی و در این باره پاداش نیک یا بد داری؛ پس با وی چنان رفتار کن که در دنیا آثار نیک داشته و زیب و زینت تو باشد، و بر اثر حسن انجام وظیفه نسبت به او، در پیشگاه خدا معذور باشی ولاقوه الاّ باللّه.

۲۴٫ حق برادر این است که بدانی او دستی است که آن را می گشایی، یاوری است که به او پناه می بری، عزّتی است که بر او اعتماد می کنی، نیرویی است که با آن هجوم می بری؛ پس او را وسیله ی نافرمانی خدا و ابزار ظلم به خلق قرار نده، از یاری او درباره ی خودش، کمک به او در برابر دشمن، حایل شدن بین او و شیطان ها، نصیحت و خیرخواهی او، توجه به او در راه خدا کوتاهی نکن؛ البته تا آن جا که برادرت سر به فرمان پروردگار باشد؛ وگرنه باید خدا را مقدم بداری و از برادر عزیزتر بشماری.

حق آن که از بندگی آزادت کرده

۲۵٫ حق آن که تو را آزاد کرده، این است که بدانی مالش را در راه تو خرج کرده، تو را از خواری و وحشت بردگی به آزادگی و آرامش آن رسانده و از اسیر و مملوک بودن رهانیده و زنجیر بردگی ات را گسسته و نسیم عزّت را به تو رسانده و تو را از زندان خواری بیرون کشیده و سختی را از تو زدوده و زبان دادگری برایت گشوده و همه ی دنیا را برایت مباح کرده و تو را مالک خودت ساخته و بند بندگی را از تو برگرفته و برای عبادت پروردگار رهایت کرده و در این راه از مال خود کاسته است؛ پس باید بدانی که او پس از خویشان، در زندگی و مرگ از همه به تو سزاوارتر، و از همه ی مردم به یاری و همدستی با تو در راه خدا شایسته تر است و اگر نیازی به تو پیدا کرد خود را بر او مقدم مدار.

حق آن که آزادش کرده ای

۲۶٫ حق آزاد کرده ی تو این است که بدانی خدا تو را پشتیبان و نگه دار و یاور و پناه او قرار داده و او را میان تو و خود واسطه ساخته و سزاوار است که تو را از آتش بازدارد. این پاداش آخرت توست و در دنیا نیز اگر خویشاوندی ندارد، در برابر مالی که برای آزادی اش پرداخته ای و وظایفی که از آن پس انجام داده ای، میراثش از آن توست. اگر حقش را رعایت نکنی، بیم آن می رود که میراثش برای تو ناگوارا افتد ولاقوه الاّ باللّه.

حق احسان کننده

۲۷٫ حق احسان کننده به تو این است که از او تشکر کنی و احسانش را به زبان آوری و درباره اش به نیکی سخن بگویی و مخلصانه در حقش دعا کنی، تا در نهان و عیان از او قدردانی کرده باشی، و اگر می توانی باید محبّتش را تلافی کنی وگرنه در پی فرصت و آماده ی جبران باشی.

حق مؤذن

۲۸٫ حق مؤذن این است که بدانی او یاد خدا را در تو زنده می کند و تو را به بهره برداری فرا می خواند و بهترین یاور تو در انجام فریضه ی الهی است. باید بر این خدمت از او تشکر کنی چنان که از هر احسان کننده ای تشکر می کنی. اگر تو در خانه ات به او بدبینی، نباید در کار او که برای خداست بدبین باشی. بدان که مؤذن، بی شک نعمتی خدایی است. با نعمت خدا خوش رفتاری کن و در همه حال خدا را برای نعمت سپاس گو. و لاقوه الاّ باللّه.

حق پیشنماز

۲۹٫ حق پیش نماز این است که بدانی او سفیری میان تو و خدا و نماینده تو را در پیشگاه پروردگار است. او از جانب تو سخن می گوید نه تو از طرف او، او برای تو دعا می کند، نه تو برای او، او درباره ی تو طلب می کند نه تو درباره ی او، امر مهّم ایستادن در پیشگاه خدا و درخواست و دعا را او به جای تو انجام داده است. تو برای او کاری نکرده ای، اگر در هریک از این امور کوتاهی شود او مقصر است نه تو. اگر گنهکار باشد تو شریک او نیستی و بر او برتری هم نداری. پس او خودش را سپر تو و نمازش را سپر نمازت ساخته است؛ باید برای این کار از او قدردانی کنی و لاقوه الاّ باللّه.

حق هم نشین

۳۰٫ حق هم نشین این است که با او نرم باشی و در گفت وگوی با وی خوش رفتاری کنی و دادورزی، یکباره دیده از او برنگیری و در گفت وگوی با او در پی فهماندن به وی باشی. اگر تو بر او وارد شوی می توانی برخیزی، و اگر او بر تو وارد شود اختیار با اوست، روا نیست بدون اجازه ی او برخیزی و لاقوه الاّ باللّه.

حق همسایه

۳۱٫ حق همسایه این است که چون نباشد او را پاس بداری و چون باشد بزرگش شماری و در حضور و غیبت یار و مددکارش باشی و در پی زشتی او برنیایی و برای یافتن بدی هایش ریزنکاوی و اگر ناخواسته و بی کنجکاوی به کاستی ای برخوردی، باید سینه ات چونان دژی استوار و پرده ای ناگسستنی باشد تا با سرنیزه هم نتوان بدان راز دست یافت. پنهانی سخنان او را گوش مگیر و او را در سختی ها وانگذار و در نعمت بر او رشگ نورزی و از لغزشش بگذری و گناهش را نادیده انگاری و اگر نادانی کرد بردبار باش و با او مدارا کن و زبان بدگویان را از او بازدار و فریبکاری خیرخواه دروغین را بر او فاش ساز و با وی خوش رفتار باش لاحول ولاقوه الاّ باللّه.

حق همراه

۳۲٫ حق همراه این است که تا می توانی به او نیکی کن و اگر نمی توانی با وی دادگر باش و آن مایه که بزرگت می دارد، بزرگش بدار و آن چنانکه از تو نگهداری می کند نگاه دارش باش و نگذار در کرامت و بزرگواری بر تو پیشی جوید و اگر پیش دستی کرد تلافی کن و در دوستی چنانکه در خور اوست کوتاهی نکن و خیرخواه و نگهدار او باش. در اطاعت از خدا یاریش کن و در ترک گناه دست گیر او باش. یاری برای او رحمت باش نه عذاب و لاقوه الاّ باللّه.

حق شریک

۳۳٫ حق شریک این است که در نبودش کار او را انجام دهی و با بودنش با او برابر باشی و خودسرانه تصمیم نگیری و بی مشورت با او کاری نکنی. مالش را نگه داری و در هیچ ریز و درشتی به او خیانت نورزی که در حدیث آمده است: «تا دو شریک به یکدیگر خیانت نکرده اند، دست خدا بر سر آنهاست» ولاقوه الاّ باللّه.

حق مال

۳۴٫ حق مال این است که آن را جز از حلال به دست نیاوری و جز در حلال به کار نگیری و نابه جا هزینه نکنی و به راه نادرست نبری و چون دارایی از خداست باید برای او و در راه او به کارش گیری و کسی را که ای بسا که تو را سپاس نگوید در آن مال بر خود مقدم نداری، که او پس از تو نیز جانشین خوبی در مرده ریگت نخواهد بود و آنها را به راه طاعت خدا به کار نخواهد برد، درنتیجه، تو خود در این کاربردهای ناروای ثروتت دست او را گرفته ای، و چنانچه وارث به حال خود بیندیشد و مرده ریگ تو را در طاعت خدا به کار برد، او غنیمت می برد و گناه و حسرت و پشیمانی و کیفر، گریبان تو را می گیرد ولاقوه الاّ باللّه.

حق طلبکار

۳۵٫ حق بستانکار این است که اگر داری حقش را بپردازی و کارش را روا کنی و بی نیازش سازی و این دست و آن دست و امروز و فردا نکنی، که پیغمبر(ص) فرمود:

«پشت هم اندازی بدهکار توانگر، ستم است»، و اگر نداری با خوش زبانی دلش را به کف آری و مهلت بخواهی و با لطف و مدارا او را بازگردانی، نه این که هم مالش را ندهی و هم با او بدرفتاری کنی، که فرومایگی است ولاقوه الاّ باللّه.

حق معاشر

۳۶٫ حق کسی که با او نشست و برخاست داری این است که او را نفریبی و با او نیرنگ نورزی و به وی دروغ نگویی و از او سوءاستفاده نکنی و بازییش ندهی و چونان دشمن سنگ دل با او رفتار نکنی و اگر در کار و دادوستدی به تو اعتماد کرد تا آن مایه که می توانی کارش را نیک به جا آری و بدانی که فریفتن آن که به تو اعتماد کرده، گویی رباست ولاقوه الاّ باللّه.

حق مدّعی

۳۷٫ حق مدّعی این است که اگر حق می گوید، دلیلش را رد نکنی و در رد ادّعایش نکوشی، بلکه تو نیز همنوا با او دشمن خویش باشی و به سود و زیان خود داوری کنی و بی نیاز از شاهد، خود برای او شهادت دهی، که این حق خداست بر تو. اگر دعوی باطل دارد، با او بسازی و تهدیدش کنی و به دینش سوگند دهی و خدا را به یادش آری و از تندی او بکاهی و ژاژ نخوایی و ناروا نگویی چرا که از دشمنی او با تو نمی کاهد و به گناه او آلوده می شوی و تیغ عداوت او نیز تیزتر می شود؛ زیرا که سخن نابهنجار شر برانگیزد و گفتار بهنجار شربراندازد ولاقوه الاّ باللّه.

حق مدعی علیه

۳۸٫ حق کسی که ادعایی بر او داری این است که اگر حق می گویی، به نرمی بگویی، چرا که ادعا همیشه در گوش طرف مقابل سنگین می آید. باید با نرمی بر او دلیل آوری و از روشن ترین بیان و لطیف ترین روش بهره گیری. دلیل را رها نکن و به کشمکش و قیل و قال نپرداز؛ زیرا حرف حسابت هم پایمال می شود و دیگر جبران نمی پذیرد ولاقوه الاّ باللّه.

حق مشورت کننده

۳۹٫ حق آن که با تو مشورت می کند این است که اگر رأی صحیحی داری در خیر خواهی اش بکوشی و چیزی را به او پیشنهاد کنی که اگر خود به جای او بودی می کردی، البته با مهربانی و ملایمت؛ که نرمش، وحشت را می زداید و خشونت بر وحشت می افزاید؛ و اگر رأی و نظری نداری، او را نزد کسی که به رأیش اعتماد داری و دیدگاهش را می پسندی راه نمایی کن تا در خیرخواهی اش کوتاهی و در نصیحتش فروگذار نکرده باشی ولاحول ولاقوه الاّ باللّه.

حق مشاور

۴۰٫ حق مشاور این است که اگر دیدگاهی جز دیدگاه تو عرضه کرد، متّهمش نکنی، که دیدگاهها گوناگون است و تو در به کار بستن دیدگاه ناموافق او آزادی و چنانچه شایسته ی مشورتش می دانی، نباید بر او تهمت روا داری، بلکه باید برای اظهارنظر و پذیرش مشورت او را سپاس گویی. اگر رأی موافق داد، باید خدا را شکر بگویی و از برادرت با تشکر بپذیری و آماده و گوش به زنگ باشی که اگر روزی با تو مشورت کرد جبران کنی لاقوه الاّ باللّه.

حق اندرزجو

۴۱٫ حق آنکه از تو پند می خواهد این است که او را به راه صحیحی که می دانی خواهد پذیرفت، رهنمایی کنی و سخن را نرم و فراخور درک او بگویی؛ زیرا هر عقلی توان ردّ و قبول هر سخنی را ندارد، و باید با مهربانی رفتار کنی ولاقوه الاّ باللّه.

حق اندرزگو

۴۲٫ حق اندرزگو این است که در برابرش نرم باشی و دل به او دهی و گوش به او سپاری و سخنش را نیک بکاوی، اگر درست بود و سازوار، خدا را شکر گویی و بپذیری و قدردانی کنی، و اگر آن را نادرست یافتی، متّهمش نسازی و بدانی که او در خیرخواهی کوتاهی نکرده؛ بلکه دیدگاهش اشتباه است؛ مگر این که سزاوار تهمتش بدانی، که در این صورت هرگز نباید به او اعتنا کنی ولاقوه الاّ باللّه.

حق سال خورده

۴۳٫ حق سال خورده این است که حرمت پیری اش را پاس بداری و اگر پیشینه ی فضیلت در اسلام دارد، او را بزرگ و مقدم بداری. در اختلافات با او نستیزی و در راه بر وی پیشی نگیری و پیشاپیش او نروی. او را نادان نشماری و اگر سبک سری کرد، بردباری کنی و به مقتضای پیشینه ی مسلمانی و سالمندی او را گرامی داری؛ زیرا حق سنّ و سال بسان حق اسلام است ولاقوه الاّ باللّه.

حق خردسال

۴۴٫ حق خردسال این است که با وی از در مهر درآیی و در تعلیم و تربیتش بکوشی و از لغزشهایش بگذری و پرده پوشی کنی و با او بسازی و یاورش باشی و بزه های کودکانه اش را نادیده انگاری که این خود سبب بازگشت اوست. باید با کودک مدارا کرد و با او درنیفتاد، این روش برای رشد و هدایت او مناسب تر است.

حق سائل

۴۵٫ حق دریوزه این است که اگر می دانی که راست می گوید و می توانی، حاجتش را برآوری و برای رهایی از آنچه در آن گرفتار شده است دعا کنی و در راه رسیدن به خواسته اش یاریش کنی. اگر در راست گویی او شک داری باید مواظب باشی که مبادا این بی اعتمادی وسوسه ی شیطان باشد که می خواهد از این راه تو را بی نصیبت سازد و نگذارد به پروردگارت تقرّب بجویی. اگر نخواستی به او چیزی بدهی، پرده ی آبرویش را مدری و با زبان خوش او را بازگردانی، و اگر بتوانی بر نفست چیره شوی و با وجود این وسوسه ای که به دلت راه یافته است حاجتش را برآوری، کاری پسندیده است.

حق کسی که چیزی از او درخواست می کنی

۴۶٫ حق کسی که چیزی از او درخواست می کنی این است که اگر داد، بپذیری و سپاس گویی و ارج نهی و اگر نداد، عذری برایش بجویی و خوش گمان باشی و بدانی که مال خود را دریغ کرده است و نباید کسی را برای منع مالش سرزنش کرد، گرچه ستمکار باشد، که «انسان بسیار ستمگر و ناسپاس است».

حق خشنودکنندگان

۴۷٫ حق کسی که خدا به دست او تو را خشنود کرده این است که اگر منظورش خشنودی تو بوده است، خدا را شکر گویی و آن مایه که سزد به او پاداش دهی و در فکر تلافی باشی و مزیّت پیش قدم شدنش را نیز جبران کنی و اگر چنین منظوری نداشته است، باز خدا را سپاس گویی و از او تشکر کنی و بدانی که این شادی از جانب خداست؛ و چون او واسطه ی نعمت خدا بوده است، دوستش داشته باشی و خیرش را بخواهی؛ چرا که اسباب نعمت هرجا باشد برکت است، گرچه او قصدی نداشته است ولاقوه الاّ باللّه.

حق بدی کنندگان

۴۸٫ حق کسی که با دست و یا زبانش به تو بد کرده این است که اگر آگاهانه بوده، بهتر است از او درگذری تا هم ریشه ی شر برافتد و هم به ادب رفتار کرده باشی این گذشت بهره های اخلاقی بسیار دیگری نیز دارد. خداوند می فرماید: «بر آنها که چون ستم بینند و انتقام جویند، راه تعرضی نیست… این نشان کارهای بسنده است». و نیز می فرماید: «اگر می خواهید انتقام بگیرید، باید به قدر ستمی باشد که بر شما رفته است و اگر صبر کنید، البته برای صابران بهتر است»؛ و اگر آگاهانه نبوده است، نباید در فکر انتقام باشی و آگاهانه، کارناآگاهانه را کیفر دهی، باید با او مدارا کنی و تا می توانی با لطف و نرمش او را بازگردانی(۲) ولاقوه الاّ باللّه.

حق هم کیشان

۴۹٫ حق هم کیشان این است که به فکر آزارشان نباشی و برای آنها مایه ی رحمت باشی و با بدرفتاران مدارا کنی و با آنها الفت گیری و آنان را اصلاح کنی و از نیک رفتاران به تو احسان کرده باشند یا نه تشکر کنی، که اگر به خود هم احسان کنند، به تو احسان کرده اند؛ زیرا آزارشان را از تو بازداشته و زحمتی برایت فراهم نکرده و خود را از تو نگه داشته اند؛ پس به همه دعا کن و یاری برسان و مقام هریک را رعایت کن. بزرگان را پدر و کودکان را فرزند و میان سالان را برادر خود بشمار و با هرکسی که نزدت آمد به لطف و مهربانی رفتار کن و حقوق برادری را در حقّش به جا آور.

حق ذمّیان

۵۰٫ حق «ذمیّان» (یهود و نصاری و مجوس که در پناه اسلام اند و به شرایط ذمّه عمل می کنند) این است که آنچه را خدا از آنها پذیرفته است، بپذیری و پیمان خدا را در حقشان رعایت کنی و آنچه را از آنها خواسته اند و مجبورند عمل کنند از آنها مطالبه کنی و در معاشرت ها حکم خدا را درباره ی آنان اجرا کنی و به احترام پیمان الهی و به موجب عهد خدا و رسول، آنها را نیازاری، که از پیغمبر(ص) روایت شده است: «هرکه به کافری که در پناه اسلام است ستم کند من دشمن اویم»، پس خدا را در نظر داشته باش. ولاقوه الاّ باللّه.

این پنجاه حق تو را احاطه کرده است؛ و در هیچ حالی از (حلقه ی محاصره ی) این حقوق بیرون نیستی، باید همه را رعایت کنی و در ادای آنها بکوشی و از خداوند «جل ثناؤه» مددبخواهی و لاقوه الاّ باللّه. والحمدللّه رب العالمین.


۱٫ الحرّانی، ابومحمد حسن علی. تحف العقول، ترجمه احمد جنتی، ص۳۰۹۲۹۱، تهران: انتشارات علمیه اسلامیه، ۱۳۶۳؛ قابل ذکر است که این ترجمه را آقای بهروز رفیعی تصحیح و بازنویسی و ویرایش کرده است.

۲٫ این قسمت حدیث در «مواعظ العددیه» به نحو دیگری نقل شده است که می تواند، به روشنی، جای عفو و انتقام را بیان کند و تفسیر آیاتی باشد که در این زمینه وارد شده اند و اما ترجمه آن: حق کسی که به تو بد کرده این است که از او بگذری، و اگر می دانی که عفو به حالش زیان دارد، یعنی موجب چیرگی و دلیری او و گسترش بیش تر ظلم است، انتقام بگیری، که خداوند می فرماید: «آنها که چون ستم بینند انتقام گیرند راه تعرّضی بر آنها نیست». (این مضمون این شبهه را که دستور عفو باعث توسعه ی ظلم و تربیت افراد ستم کش است، به خوبی دفع می نماید).

نظرات[۰] | دسته: پژوهش ها | نويسنده: صحیفه | ادامه مطلب...

 
ویژه نامه شهادت امام صادق علیه السلام پيوند ثابت

چون امام (ع) وفات یافت و به سوی قبرستان بقیع برده شد، ابو هریره عجلی این ابیات را سرود:

اقول و قدر احوا به یحملونه

علی کاهل من حاملیه و عاتق (۱)

ا تدرون ماذا تحملون الی الثری!

ثبیرا ثوی من راس علیاء شاهق (۲)

غداه حثا الحاثون فوق ضریحه

ترابا و اولی کان فوق المفارق (۳)

شیخ کلینی و دیگران از ابو ایوب جوزی نقل می کنند که گفت: ابو جعفر منصور شبانه به سراغ من فرستاد. پس نزد او رفتم. منصور بر صندلی نشسته و روبه رویش شمعی قرار داشت و در دستش نامه ای بود. چون به او سلام گفتم نامه را به سویم افکند در حالی که می گریست گفت: این نامه محمد بن سلیمان، والی مدینه، است که در آن ما را خبر داده که جعفر بن محمد به درود حیات گفته است. آنگاه سه مرتبه گفت: «انا لله و انا الیه راجعون ». دیگر مانند جعفر کجاست؟آنگاه به من گفت: بنویس. من در جای کتابت نشستم منصور گفت: بنویس اگر جعفر به کسی بعد از خود وصیت کرد او را پیش آر و گردنش را به شمشیر بزن. در پاسخ او نوشتند: جعفر بن محمد به پنج نفر وصیت کرده است: ابو جعفر منصور، محمد بن سلیمان، عبد الله و موسی از فرزندانش و حمیده. منصور با دیدن نام این افراد گفت: هیچ راهی برای کشتن اینها وجود ندارد.

ابن شهر آشوب در مناقب از داود بن کثیر رقی، نقل کرده است که گفت: یکی از اعراب نزد ابو حمزه ثمالی آمد. ابو حمزه از او پرسید: چه خبری دارد؟گفت: جعفر صادق (ع) از دنیا رفت. ابو حمزه فریاد بلندی کشید و بی هوش افتاد. چون به حال آمد پرسید: آیا به کسی وصیت کرده است؟پاسخ داد: آری به عبد الله و موسی، فرزندانش، و به ابو جعفر منصور وصیت کرده است. پس ابو حمزه خندید و گفت: سپاس خدایی را که ما را به هدایت رهنمون شد و بیان کرد برای ما از کبیر و راهنمایی کرد ما را بر صغیر و امری عظیم را پوشیده داشت. چون از منظور وی پرسش کردند گفت: مقصود بیان کرد عیوب کبیر (بزرگ) را و بر صغیر (کوچک) دلالت کرد و صغیر (موسی) را به اوصیا اضافه کرد و او را از جمله آنان دانست و امر امامت را با وصیت به منصور نهان داشت برای آنکه اگر منصور از وصی پرسش کند به او گفته می شود وصی امام، تو هستی. عبد الله، اگر چه بزرگ ترین فرزند امام صادق (ع) بود، اما عیبی جسمانی داشت او افطح بود حال آنکه امام نباید نقصی و عیبی داشته باشد. معذلک وی نسبت به احکام دین هم آگاهی نداشت.

مسعودی در مروج الذهب نویسد: در سال ۱۴۸ هجری ده سال از خلافت منصور گذشته بود که ابو عبد الله جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب وفات یافت وی در قبرستان بقیع و در کنار پدر و جدش به خاک سپرده شد. به هنگام وفات ۶۵ سال داشت و گفته شده که او را مسموم کرده بودند. در این قسمت از بقیع بر قبور آنان سنگ مرمری است که بر روی آن نوشته شده:

«بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله مبید الامم و محیی الرمم هذا قبر فاطمه بنت رسول الله (ص) و سیده نساء العالمین و قبر الحسن بن علی بن ابی طالب و علی بن الحسین بن علی بن ابی طالب و محمد بن علی و جعفر بن محمد علیهم السلام ».

در تذکره الخواص حکایت نوشته روی این مرمر از واقدی نقل شده است.

پی نوشتها:

۱ – می گویم و حال آنکه او را می بردند بر دوشهای کسانی که او را گرفته بودند.

۲ – آیا می دانید چه چیزی را به سوی خاک می برید!

۳ – صبحگاهی خاک پاشندگان بر بالای ضریحش خاک ریزند حالی که و بهتر آن است که خاک بر سر ریزند

نظرات[۰] | دسته: پژوهش ها | نويسنده: صحیفه | ادامه مطلب...

 
مقتل الصادق پيوند ثابت

سید بن طاووس (ره) در کتاب شریف «مهج الدعوات» فصل «ادعیه امام صادق علیه السلام » چنین مینویسد: منصور در دوران حکومتش هفت بار امام صادق علیه السلام را نزد خود احضار کرده است؛ گاهى در مدینه و در ربذه به هنگام عزیمت حج و دیگر بار در کوفه و بغداد ، و در همه این جریانات تصمیم بر قتل امام داشت و در تمام این جریانات با امام بدرفتارى کرده و با وى سخن ناروا گفته است. در اینجا یکی از این وقایع تأسف برانگیز را از کتاب شریف «منتهی الآمال» اثر مرحوم شیخ عباس قمی (ره) نقل می کنیم…..

روزى منصور در قصر خود نشست و هر روز که در آن قـصـر شـوم مى نشست آن روز را «روز ذبح» مى گفتند؛ زیرا که نمى نشست در آن عـمـارت مـگـر براى قتل و سیاست.و در آن ایام حضرت صادق علیه السلام را از مـدیـنه طلبیده بود و آن حضرت داخل شده بود. چون شب شد و مقداری از شب گذشت ربیع را طـلبـیـد و گـفت: … بـرو و جـعـفـر بن محمّد را در هر حالتى که یافتی بیاور و نگذار که هیئت و حالت خود را تغییر دهد. ربیع گفت: بیرون آمدم و گفتم «اِنّا للّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راَجِعُونَ»  هلاک شدم ؛ زیرا که اگـر آن حـضـرت را در ایـن وقـت بـه نزد منصور بیاورم با این شدت و غضبى که او دارد البته آن حضرت را هلاک مى کند و آخرت از دستم مى رود و اگر نیاورم مرا مى کشد و نسل مرا بر مى اندازد و مالهاى مرا مى گیرد، پس مردد شدم میان دنیا و آخرت و نفسم بـه دنـیـا مـایـل شد و دنیا را بر آخرت اختیار کردم.

چـون از نـمـاز فـارغ شد گفتم بیا که خلیفه تو را مى طلبد، فرمود: بـگذار که دعا بخوانم و جامه بپوشم ، گفتم نمى گذارم فرمود که بگذار بروم و غسلى بکنم و مهیاى مرگ گردم ، گفتم اجازه ندارم و نمى گذارم ، پس آن مرد پیر ضعیف را که بیشتر از هـفـتـاد سـال از عـمـرش گـذشته بود با یک پیراهن و سر و پاى برهنه از خانه بیرون آوردم

محمّد پسر ربیع گفت که چون پدرم بـه خـانـه آمـد مـرا طـلبـیـد و مـن از هـمـه پـسـرهـاى او سـنـگـیـن دل تـر بـودم پس گفت برو به نزد جعفر بن محمّد و از دیوار خانه او بالا برو و بى خبر بـه سـراى او داخـل شـو، بـه هـر حـالى کـه او را یـافتى بـیـاور. پـس آخـر شـب بـه مـنـزل آن حـضـرت رسـیـدم و نـردبـانـى گـذاشـتـم و به خانه او بى خبر درآمدم دیدم که پـیـراهـنـى پـوشـیـده و دسـتـمـالى بـر کـمـر بـسـتـه و مـشـغـول نـمـاز اسـت، چـون از نـمـاز فـارغ شد گفتم بیا که خلیفه تو را مى طلبد، فرمود: بـگذار که دعا بخوانم و جامه بپوشم ، گفتم نمى گذارم فرمود که بگذار بروم و غسلى بکنم و مهیاى مرگ گردم، گفتم اجازه ندارم و نمى گذارم، پس آن مرد پیر ضعیف را که بیشتر از هـفـتـاد سـال از عـمـرش گـذشته بود با یک پیراهن و سر و پاى برهنه از خانه بیرون آوردم، چون پاره اى راه آمد ضعف بر او غالب شد و من رحم کردم بر او و بر اسب خـود سـوار کـردم و چـون به در قصر خلیفه رسیدم شنیدم که با پدرم مى گفت: واى بر تو اى ربیع ! دیر کرد و نیامد.

پس ربیع بیرون آمد و چون نظرش بر امام علیه السلام افـتـاد و او را با این حالت مشاهده کرد گریست! زیرا ربیع اخلاص زیادی خدمت حضرت داشت و آن بزرگوار را امام زمان مى دانست. حضرت فرمود: که اى ربیع! مى دانم که تو به جانب ما میل دارى این قدر مهلت بده که دو رکعت نماز به جا بیاورم و بـا پـروردگـار خـود مـنـاجـات نـمـایم، ربیع گفت: آنچه خواهى بکن، پس دو رکعت نـمـاز کـرد و زمـانی طولانی را بـا دانـاى راز عرض نیاز کرد و چون فارغ شد ربیع دست آن حضرت را گرفت و داخل ایوان برد، پس در میان ایوان نیز دعایى خواند،

آن حضرت را به سبب زهری که منصور دوانیقی به ایشان خورانیده بود، چندان لاغر و باریک دید که گویا هیچ چیز از آن بزرگوار نمانده جز سر نازنینش.

و چون امام عصر را بـه درون قصر برد و نگاه منصور بر آن حضرت افتاد از روى خشم گفت : اى جعفر! تـو تـرک نـمـى کـنـى حـسـد و سرکشی خود را بر بنی عباس و هر چند سعى مى کنى در خـرابـى حکومت ایـشـان فـایـده نـمـى بـخشد، حضرت فرمود: به خدا سوگند! اینها که مى گـویـى هـیـچ یک را نکرده ام ، و تو مى دانى که من در زمان بنى امیه که دشمن ترین خلق خـدا بـودنـد بـراى مـا و شـمـا، بـه آن آزارهـا کـه از ایـشـان بـر مـا و اهل بیت ما رسید چنین اراده ای نکردم و از من به ایشان بدى نرسید و نسبت به شما نیز این چنین اراده نکرده ام … ، پس منصور ساعتى سر در زیـر افکند و در آن وقت بر  بالشى تکیه کرده بود، او همیشه در زیر تخت خـود شمشیر مى گذاشت ، سپس گفت: دروغ مى گویى و دست در زیر تخت کـرد و نـامـه هـاى بـسیار بیرون آورد و به نزدیک آن حضرت انداخت و گفت: این نامه هاى تـو اسـت کـه بـه اهل خراسان نوشته اى که بیعت مرا بشکنند و با تو بیعت کنند، حضرت فـرمـود: بـه خـدا سـوگـنـد که اینها به من افترا است و من اینها را ننوشته ام و چنین اراده ای نـکـرده ام …، ناگهان منصور شمشیر را به قدری از غلاف بیرون کشید، ربیع گفت: چون دیـدم کـه منصور دست به شمشیر برده است بر خود لرزیدم و یقین کردم که آن حضرت را شـهـیـد خـواهـد کـرد، ولی ‍ شـمشیر را در غلاف کرد و گفت : شرم ندارى که در این سن مى خـواهـى فتنه به پا کنى که خونها ریخته شود؟

حضرت فرمود: نه به خدا سوگند که ایـن نـامـه هـا را مـن نـنـوشـته ام و خط و مهر من در اینها نیست و بر من افترا بسته اند . پس منصور باز آتش غضبش مشتعل گردید و شمشیر را تمام از غلاف کشید، در حالی که آن حضرت نزد او ایستاده بود و مترصد شهادت بود ولی ناگهان منصور بار دیگر شـمشیر را در غلاف کرد و ساعتی سر به زیر افکند و سر برداشت و گفت: راست می گویی، سپس آن حضرت را نزدیک خود طلبید و بر کنار خود نشاند و پس از اکرام بسیار ایشان را راهی منزل نمود.

ربـیـع گـفـت کـه مـن شـاد بـیـرون آمـدم و مـتـعـجـب بـودم از آنـچـه مـنـصـور اول در بـاب حـضـرت اراده داشـت و آنـچـه آخـر بـه عـمـل آورد، چـون بـه صـحـن قـصـر رسـیـدم گـفـتـم: یـابـن رسـول اللّه! مـن مـتـعـجـبـم از آنـچـه او اول بـراى شـمـا در خـاطـر داشـت و آنـچـه آخـر در حـق شـمـا بـه عمل آورد ….،و هر چه منصور اظهار خشم مـى نـمود هیچ اثر ترس و اضطرابی در شما مشاهده نمى کردم ، حـضـرت فـرمـود: کـسـى کـه جـلالت و عـظـمـت خـداونـد ذوالجلال در دل او جلوه گر شده است ابهت و شوکت مخلوق در نظر او مى نماید، و کسى که از خدا مى ترسد از بندگان پروا ندارد.

…. ربـیـع گـفـت به نزد خلیفه برگشتم و هنگامی که خلوت شد سبب آن رفتار عجیب را از منصور پرسیدم. گفت: اى ربیع ! در وقتى که او را طلبیدم بر قتل او مصرّ بودم و بر آنکه از او عذرى قبول نکنم زیرا بودن او برای من، هر چند قیام به شمشیر نکند، گرانتر است از آنها که قیام مى کنند؛ زیرا که مى دانم او و پـدران او را مـردم امـام مـى دانـنـد و ایـشان را واجب الاطاعه مى شمارند و از همه خلق، عـالمـتـر و زاهـدتـر و خـوش اخـلاق تـرنـد و در زمـان بـنـى امـیـه مـن بـر احـوال ایـشـان مـطـلع بـودم ، هنگامی که در مـرتـبـه اول قـصـد قتل او کردم و شمشیر را مقداری از غلاف بیرون کشیدم دیدم که رسول خدا صلى اللّه علیه و آله براى من متمثّل شد و میان من و او قرار گرفت و دستهایش را گشوده بود و آستینهاى خود را بالا زده بـود و رویش را تـرش کـرده بـود و از روى خـشم به سوى من نظر مى کرد من به آن سـبـب شـمـشـیـر را در غـلاف کردم. در مـرتـبـه دوم دیـدم کـه رسول خدا صلى اللّه علیه و آله بار دیگر نـزد مـن مـتـمـثـّل شـد، نـزدیـکـتـر از اول و خـشـمـش بسیار بـود و چـنـان بـر مـن حـمـله کـرد کـه اگـر مـن قـصـد قـتـل جـعـفـر مـى کردم او قصد قتل من مى کرد….، به این جهت از آن اراده برگشتم و او را اکرام کردم. ایشان فرزندان فاطمه اند و به حق ایشان جاهل نمى باشد مگر کسى که بهره از دین نـداشـتـه بـاشـد.

امام موسى کاظم علیه السلام پدرش را پس از شهادت در میان دو تکه پارچه سفید که لباس احرام او بود به اضافه پیراهن و دستارى که یادگار جدش حضرت على بن الحسین علیه السلام بود، پیچید و در قبرستان بقیع در کنار اجداد طاهرینش به خاک سپرد

همچنین از «مشکاه الانوار» نـقـل شـده است که در آخرین لحظات عمر مبارک امام صادق علیه السلام یکی از اصحاب ایشان خدمت آن حضرت رسید، ولی آن حضرت را به سبب زهری که منصور دوانیقی به ایشان خورانیده بود، چندان لاغر و باریک دید که گویا هیچ چیز از آن بزرگوار نمانده جز سر نازنینش. پس آن مرد به گریه درآمد. حضرت فرمود: براى چه گریه مى کنى؟ گـفـت: گـریـه نـکـنم با آنکه شما را به این حال مى بینم ؟ فرمود: چنین مکن ، همانا مؤمن چـنـان است که هرچه عارض او شود خیر او است، اگر بریده شود اعضاى او براى او خیر است و اگر مشرق و مغرب را مالک شود براى او خیر است …

امام موسى کاظم علیه السلام پدرش را پس از شهادت در میان دو تکه پارچه سفید که لباس احرام او بود به اضافه پیراهن و دستارى که یادگار جدش حضرت على بن الحسین علیه السلام بود، پیچید و در قبرستان بقیع در کنار اجداد طاهرینش به خاک سپرد؛ امام کاظم علیه السلام ضمناً دستور داد، چراغ اطاقى را که پدرش در آن مى زیست همچنان روشن نگاه دارند و این چراغ تا زمانی که امام کاظم در مدینه بود، همه شب روشن بود تا اینکه او به عراق احضار شد.

نظرات[۰] | دسته: پژوهش ها | نويسنده: صحیفه | ادامه مطلب...

 
حجاب واقعیتی قبل از اسلام در ایران پيوند ثابت

hijab

ویل دورانت معتقد است نقش پوشش و حجاب زنان در ایران باستان چنان برجسته‌است که می‌توان ایران را منشاء اصلی پراکندن حجاب در جهان دانست.

ویل دورانت، تاریخ تمدن، ج۲، ص۷۸ و برتراند راسل، زناشوئی و اخلاق، ص۱۳۵.
//
بر پایهٔ آنچه موبد «رستم شهرزادی» گفته‌است، پوشش زن باید به گونه‌ای باشد که حتی یک تار موی او نیز آشکار نگردد. در خرده اوستا، چنین آمده‌است: «همگان نامی ز تو بر گوییم و همگان سر خود را می‌پوشیم و آن گاه به درگاه دادار اهورمزدا نماز می‌کنیم».

خرده اوستا، فصل آفرینگان دهمان.
//

در ایران باستان زنان ومردان را هیچگاه برهنه نمی‌بینیم،

در هنگام نیایش باید کلاه یا روسری بر سر داشته باشیم زیرا هماهنگی در چهره‌ها ایجاد می‌کند و چهره انسان روحانی تر خواهد بود.

کوروش نیکنام ؛ دکترای فلسفه زرتشت از دانشکده هندوستان و نماینده سابق زرتشیان در مجلس:
//

«مرد و زن به واسطه اختلافی که میان پوشش سرشان وجود دارد، از هم تمیز داده می‌شوند. به نظر می‌رسد که زنان پوششی نیز روی سر خود گذارده‌اند.

ضیاءپور، پوشاک باستانی ایرانیان، ص ۵۴.
//

از روی برخی نقوش مانده از دوران هخامنشیان، به زنان بومی بر می‌خوریم که پوششی جالب دارند. پیراهن آنان پوششی ساده و بلند یا دارای راسته چین و آستین کوتاه‌است. به زنان دیگر آن دوره نیز برمی خوریم که ازپهلو به اسب سوارند. اینان چادری مستطیل برروی همه لباس خود افکنده و در زیر آن، یک پیراهن با دامن بلند و در زیر آن نیز، پیراهن بلند دیگری تا به مچ پا نمایان است.

ضیاءپور، پوشاک باستانی ایرانیان، ص ۵۶
//

ویل دورانت دربارهٔ زنان در دوران هخامنشیان می‌گوید: «زنان طبقات بالای اجتماع جرأت آن را نداشتند که جز درتخت روان روپوش دار از خانه بیرون بیایند. هرگز به آنان اجازه داده نمی‌شد که آشکارا با مردان(اختلاط) کنند. زنان شوهردار حق نداشتند هیچ مردی را ببینند. در نقش‌هایی که درایران باستان برجای مانده، هیچ صورت زنی دیده نمی‌شود و نامی از ایشان به نظر نمی‌رسد.»

ویل دورانت، تاریخ تمدن، ج۱، ص۵۵۲.
//

پلوتارک مورخ یونانی در مورد شرایط ایران در زمان هخامنشیان می‌نویسد که «هر گاه لازم است زنان ایران از خانه خارج شوند و به سفر روند، درون چادرهای در بسته‌ای می‌نشینند و چادر را بر روی گردونه‌ای قرار می‌دهند و حمل می‌نمایند.» احمد کسروی نتیجه می‌گیرد که استفاده از چنین چادری ویژه توانگران بوده و افراد عادی جهت رفت و آمد مشابه کوچکتر آن را بر سر می‌گرفته‌اند و به تدریج ظاهر آن تغییر کرده و به صورت امروز در آمده ولی نام چادر همچنان بر آن باقی مانده‌است.

خواهران و دختران ما احمد کسروی صفحه ۷
//

ایرانیان از دیرباز به پاکدامنی اهمیت می‌دادند و زنان ایرانی پوشیده با چادر یا پوشش‌های دیگری که بخش‌هایی از موها را می‌پوشاند و تنه را در بر می‌گرفت، در میان مردان ظاهر می‌شدند. در یک مهر سنگی استوانه‌ای که از دوره‌ی هخامنشی برجای مانده و اکنون در موزه‌ی لوور فرانسه نگهداری می‌شود، شاهزاده‌ی ایرانی و ندیمه‌هایش دیده می‌شود که شاهزاده چادر و ندیمه‌ها سرپوش دارند. در طرحی که روی سنگی در ارگیلی ترکیه نقش بسته است، زن ایرانی با پوشش چادر و سوار بر اسب دیده می‌شود. حتی سرپوش‌های پارچه‌ای دوره‌ی هخامنشی از زیر برف‌های منطقه‌ی پازریک روسیه پیدا شده است. (یادآوری می‌شود، سرزمین‌هایی که نام بردیم، بخشی از امپراطوری پهناور پارس‌ها بودند.)

سامی، ع/تمدن هخامنشی
//

لباس زنان اشکانی پیراهنی بلند تا روی زمین، گشاد، پرچین، آستین‌دار و یقه راست بوده‌است. پیراهن دیگری داشته‌اند که روی اولی می‌پوشیدند و قد این یکی نسبت به اولی کوتاه و ضمنا یقه باز بوده‌است. روی این دو پیراهن چادری سرمی کردند.

جلیل ضیاء پور، پوشاک زنان ایرانی، ص ۱۹۴

///
درکتاب «پارتیان» نیزآمده‌است: «زنان عهد اشکانی قبایی تا زانو برتن می‌کردند، با شنلی که برافکنده می‌شد و نیز نقابی داشتند که معمولاً به پس سر می‌آویختند.

همچنین از آثار این دوره، روسری ابریشمین خوش رنگ و نگار و نفیس زنان سنگسری به جا مانده‌است که «ساخته مکنه» نام دارد و سده‌هاست که زنان سنگسری آن را می‌بافند و می‌آرایند. آنان این روسری را به ترتیب خاصی بر سر خود می‌بندند، که این خود نمونهٔ کامل پوشش سر زنان در زمان اشکانیان می‌باشد.

تاریخ سنگسر-مهدیشهر. چاپ اوّل. مؤلف، ۱۳۷۱. ص۳۶.

نظرات[۰] | دسته: پژوهش ها | نويسنده: صحیفه | ادامه مطلب...

 

No Image
No Image No Image No Image
 
 
 

زیارت عاشورا

اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَباعَبْدِاللهِ ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ رَسُولِ اللهِ ، اَلسَّلاٰمُ عَلَيْكَ يَا بْنَ اَميرِالْمُؤْمِنين ، وَ ابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيّينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ فاطِمَةَ سَيِّدَةِ نِسٰاءِ الْعٰالَمينَ ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا ثارَاللهِ وَابْنَ ثارِەِ ، وَالْوِتْرَ الْمَوْتُورَ، اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلَى الْاَرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنٰائِكَ ، عَلَيْكُمْ مِنّى جَميعاً سَلاٰمُ اللهِ اَبَداً مٰا بَقيتُ وَبَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ،يا اَباعَبْدِاللهِ لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَجَلَّتْ وَعَظُمَتِ الْمُصيبَةُ بِكَ عَلَيْنا وَعَلىٰ جَميعِ اَهْل ِالْاِسْلامِ وَجَلَّتْ وَعَظُمَتْ مُصيبَتُكَ فِى السَّمٰوٰاتِ عَلىٰ جَميعِ اَهْلِ السَّمٰوٰاتِ، فَلَعَنَ اللهُ اُمَّةً اَسَّسَتْ اَسٰاسَ الظُّلْمِ وَالْجَوْرِ عَلَيْكُمْ اَهْلَ الْبَيْتِ، وَلَعَنَ اللهُ اُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقامِكُمْ ، وَ اَزالَتْكُمْ عَنْ مَراتِبِكُمُ الَّتى رَتَّبَكُمُ اللهُ فيهٰا ، وَلَعَنَ اللهُ اُمَّةً قَتَلَتْكُمْ ، وَ لَعَنَ اللهُ الْمُمَهِّدينَ لَهُمْ بِالتَّمْكينِ مِنْ قِتالِكُم ، بَرِئْتُ اِلَى اللهِ وَاِلَيْكُمْ مِنْهُمْ ، وَ مِنْ اَشْياعِهِمْ وَ اَتْباعِهِمْ وَ اَوْلِيٰائِهِمْ ، يا اَباعَبْدِاللهِ اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ،وَ لَعَنَ اللهُ آلَ زِيادٍ وَآلَ مَرْوانَ،وَ لَعَنَ اللهُ بَنى اُمَيَّةَ قاطِبَةً وَلَعَنَ اللهُ ابْنَ مَرْجٰانَةَ ، وَ لَعَنَ اللهُ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَ لَعَنَ اللهُ شِمْراً ، وَ لَعَنَ اللهُ اُمَّةً اَسْرَجَتْ وَ اَلْجَمَتْ وَتَنَقَّبَتْ لِقِتالِكَ ، بِاَبى اَنْتَ وَاُمّى ، لَقَدْ عَظُمَ مُصٰابى بِكَ ، فَاَسْئَلُ اللهَ الَّذى اَکْرَمَ مَقامَكَ ، وَاَکْرَمَنى بِكَ اَنْ يَرْزُقَنى طَلَبَ ثارِكَ مَعَ اِمامٍ مَنْصُورٍ مِنْ اَهْلِ بَيْتِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ ، اَللّٰهُمَّ ٱجْعَلْنى عِنْدَكَ وَجيهاً بِالْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ فِى الدُّنْيا وَ الاْخِرَةِ ، يا اَبا عَبْدِاللهِ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلى اللهِ وَ اِلىٰ رَسُولِهِ ، وَاِلىٰ اميرِالْمُؤْمِنينَ وَ اِلىٰ فاطِمَةَ ، وَاِلَى الْحَسَنِ وَ اِلَيْكَ بِمُوالاتِكَ ، وَبِالْبَرائَةِ مِمَّنْ قاتَلَكَ وَ نَصَبَ لَكَ الْحَرْبَ ، وَ بِالْبَرائَةِ مِمَّنْ اَسَّسَ اَسٰاسَ الظُّلْمِ وَ الْجَوْرِعَلَيْكُمْ وَ اَبْرَءُ اِلَى اللّهِ وَ اِلى رَسُولِهِ ،مِمَّنْ اَسَسَّ اَسٰاسَ ذٰلِكَ وَبَنىٰ عَلَيْهِ بُنْيانَهُ وَجَرىٰ فى ظُلْمِهِ وَجَوْرِہِ عَلَيْكُمْ وَعَلىٰ اَشْيٰاعِكُمْ ،بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَ اِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَاَتَقَرَّبُ اِلَى اللهِ ثُمَّ اِلَيْكُمْ بِمُوٰالاتِكُمْ وَمُوالاةِ وَلِيِّكُمْ ،وَبِالْبَرائَةِ مِنْ اَعْدائِكُمْ وَ النّاصِبينَ لَكُمُ الْحَرْبَ وَبِالْبَر ائَةِ مِنْ اَشْياعِهِمْ وَاَتْباعِهِمْ ، اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ وَ وَلِىٌّ لِمَنْ والاکُمْ وَعَدُوٌّ لِمَنْ عادٰاکُمْ ، فَاَسْئَلُ اللهَ الَّذى اَکْرَمَنى بِمَعْرِفَتِكُمْ وَ مَعْرِفَةِ اَوْلِيٰائِكُمْ ،وَرَزَقَنِى الْبَرائَةَ مِنْ اَعْدائِكُمْ ، اَنْ يَجْعَلَنى مَعَكُمْ فِى الدُّنْيا وَ الْاٰخِرَةِ ، وَاَنْ يُثَبِّتَ لى عِنْدَکُمْ قَدَمَ صِدْقٍ فِى الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ وَ اَسْئَلُهُ اَنْ يُبَلِّغَنِى الْمَقامَ الْمَحْمُودَ لَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ، وَ اَنْ يَرْزُقَنى طَلَبَ ثاریکُم مَعَ اِمامٍ مَهْدیٍ هُدىً ظاهِرٍ ناطِقٍ بِالْحَقِّ مِنْكُمْ ، وَ اَسْئَلُ اللهَ بِحَقِّكُمْ وَبِالشَّاْنِ الَّذى لَكُمْ عِنْدَەُ اَنْ يُعْطِيَنى بِمُصابى بِكُمْ ،اَفْضَلَ ما يُعْطى مُصاباً بِمُصيبَتِهِ،مُصيبَةً مٰا اَعْظَمَهٰا وَاَعْظَمَ رَزِيَّتَها فِى الْاِسْلامِ وَفى جَميعِ السَّمٰوٰاتِ وَالْاَرْضِ،اَللّهُمَّ اجْعَلْنى فى مَقامى هٰذا مِمَّنْ تَنالُهُ مِنْكَ صَلَواتٌ وَرَحْمَةٌ وَمَغْفِرَةٌ ،اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْيٰاىَ مَحْيٰا مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ ، وَ مَمٰاتى مَمٰاتَ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ، اَللّهُمَّ اِنَّ هٰذا يَوْمٌ تَبَرَّکَتْ بِهِ بَنُو اُمَيَّةَ وَابْنُ آکِلَةِ الْاَکْبٰادِ اللَّعينُ ابْنُ اللَّعينِ ، عَلىٰ لِسٰانِكَ وَ لِسانِ نَبِيِّكَ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، فى کُلِّ مَوْطِنٍ وَمَوْقِفٍ وَقَفَ فيهِ نَبِيُّكَ صَلَّى اللهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ ، اَللّهُمَّ الْعَنْ اَبا سُفْيانَ وَمُعٰوِيَةَ ،وَ يَزيدَ بْنَ مُعاوِيَةَ ، عَلَيْهِمْ مِنْكَ اللَّعْنَةُ اَبَدَ الاْبِدينَ، وَهٰذا يَوْمٌ فَرِحَتْ بِهِ آلُ زيٰادٍ وَآلُ مَرْوانَ ، بِقَتْلِهِمُ الْحُسَيْنَ صَلَواتُ اللهِ عَلَيْهِ،اَللّٰهُمَّ فَضاعِفْ عَلَيْهِمُ اللَّعْنَ مِنْكَ وَالْعَذابَ [الاَْليمَ] ، اَللّٰهُمَّ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلَيْكَ فى هٰذَالْيَوْمِ وَفى مَوْقِفى هٰذا وَ اَيّامِ حَيٰوتى بِالْبَراَّئَةِ مِنْهُمْ وَاللَّعْنَةِ عَلَيْهِمْ ، وَبِالْمُوالاتِ لِنَبِيِّكَ وَآلِ نَبِيِّكَ عَلَيْهِ وَعَلَيْهِمُ اَلسَّلامُ پس مى گوئى صد مرتبه : اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ ، وَآخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلى ذلِكَ ، اَللّهُمَّ الْعَنِ الْعِصابَةَ الَّتى جاهَدَتِ الْحُسَيْنَ ، وَشٰايَعَتْ وَبٰايَعَتْ وَتٰابَعَتْ عَلىٰ قَتْلِهِ ، اَللّٰهُمَّ الْعَنْهُمْ جَميعاً پس مى گوئى صد مرتبه : اَلسَّلٰامُ عَلَيْكَ يٰا اَبٰا عَبْدِ اللهِ ، وَعَلَى الْاَرْوٰاحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِنٰائِكَ ، عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِىَ اللَّيْلُ وَ النَّهٰارُ ، وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيٰارَتِكُمْ ، اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ ، وَعَلٰى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ، وَعَلىٰ اَوْلادِ الْحُسَيْنِ ، وَعَلىٰ اَصْحٰابِ الْحُسَيْن پس مى گوئى : اَللّٰهُمَّ خُصَّ اَنْتَ اَوَّلَ ظالِمٍ بِاللَّعْنِ مِنّى وَابْدَاءْ بِهِ اَوَّلاً ،ثُمَّ الثّانِىَ وَالثّالِثَ وَالرّابِعَ اَللّهُمَّ الْعَنْ يَزيدَ خامِساً ، وَالْعَنْ عُبَيْدَ اللهِ بْنَ زِيٰادٍ وَابْنَ مَرْجٰانَةَ وَعُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَشِمْراً وَآلَ اَبى سُفْيانَ وَآلَ زِيادٍ وَآلَ مَرْوانَ اِلى يَوْمِ الْقِيمَةِ پس به سجده مى روى ومى گوئى : اَللّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ حَمْدَ الشّاكِرينَ لَكَ عَلٰى مُصابِهِمْ ، اَلْحَمْدُ لِلّٰهِ عَلٰى عَظيمِ رَزِيَّتى ، اَللّهُمَّ ارْزُقْنى شَفاعَةَ الْحُسَيْنِ يَوْمَ الْوُرُودِ ، وَثَبِّتْ لى قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَكَ مَعَ الْحُسَيْنِ وَاَصْحابِ الْحُسَيْن ،ِ الَّذينَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ. یارَبَّ الحُسَینِ ، بِحَقِّ الحُسَینِ ، اشفِ صَدرَالحُسَینِ ، بظُهورِالحُجَّة

موسسه فرهنگی و تحقیقاتی صحیفه

درباره سایت

بسم الله الرحمن الرحیم

سایت صحیفه با هدف ایجاد زمینه ای
مناسب جهت تحقیق و پژوهش
پیرامون کتاب مقدس صحیفه
سجادیه طراحی شده است
امید است با عنایت خداوند
و ائمه معصومین توانسته
باشیم گامی کوچک در
جهت نشر منابع غنی
تشیع برداشته باشیم

مدیر کل : محمدجواد نورمحمدی
مدیر فنی : هادی عبدالهی

كلام معصوم

امام سجاد عليه السلام :

«أَلْخَیْرُ کُلُّهُ صِیانَةُ الاِْنْسانِ نَفْسَهُ.»:

تمام خیر آن است که انسان خود را نگه دارد.

ذکر ایام هفته

مترجم سایت

آمار سایت

No Image No Image